دلتنگی هزارساله - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 4:25
تف کرده در عطش، کابوس تکراری هر ساله ام را میبینم... داستان همان ذبح بزرگی که در قرآن وعده داده شده!xa0رشادت های یک جوان. داستان پژمردن شکوفه ترد و تازه جوانه زده در گهواره ی زمین. سرم به دوران میفتند.
خدایا تنهام نزار - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:40
قطره کوچولو از دل ابری زاده شد...خوشحال و خندان و پرشور... قطره ، جهان را از پس چشمهایش زلال میدید! چون آب....در آسمان آبی قوطه ور بود... با ستاره ها دست میداد و با ماه هم نشین بود...تا جایی که دیگه ق
سوتی! از نوع استادانه! - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:40
استاد زبان تخصصی مون گاهی یه جدول میداد حل کنیم و به 5 نفر اولی که حل میکردن نیم نمره پایان ترم میداد!xa0 یبار بعد پخش کردن برگه ها فهمیدیم به جای برگه پرسش نامه، پاسخ نامه رو کپی کرده! به قول خودش : "عملیات با شکست روبه رو شد"
سلمان مشهدی! - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:40
یه اتفاقی که خیلی دوست داشتم دربارش بنویسم یهویی یادم اومد... تو مشهد که بودم برای کمیته تحقیقات، برای اختتامیه مدرسه تابستونه، جشنی گرفته بودن و مسابقاتی میزاشتن... توی یکی از این مسابقات اسم یکی از بچه هاxa0 بودxa0سلمان فارسی!
... - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:40
هلیا داری چیکار میکنیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟
درماندگی... - تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 9:40
سلام... خوبین دوستان؟ حیف و صد حیف که قرار بود با انرژی برگردم با کلی خاطره جذاب... ولی متاسفم که میگم حالم خوب نیست... نه روحی و نه جسمی... و کلافه ام...xa0 یه زمانی تمام انرژی های منفی رو از خودم و اطرافیان میگرفتم و تو خودم حل و نابود میکردم... سنگ صبور همه بودم... الان نمیدونم چم شده تا یکی میخو...
ولادت یا شهادت؟ - تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 19:26
بسم رب العشق سلام دوباره به همگی... این بار در سرآغاز، پروردگارم را منسوب کردم به خلق موجودی به نام عشق... همان گوهری که از وجود رب بر دل آدمی چکید و شوری در عالم افکند...آری عشق... همان گوهری که چشم سر را کور کرد و دیده ی دل را بینا...  عشق چه کرد با دل 72 تن... تنها خدا میداند آن ظهر چه دیدند از م...
کنگره طبری یا مدیکال ترمینولوژی؟ - تاریخ: 1396/12/20 ساعت: 17:58
هوالحقماه قبل بود که همینجوری الکی خلاصه مقاله ای رو فرستادم به کنگره... (رایحه درمانی در طب ایرانی)و پذیرفته شد... قرار شد پوسترشو درست کنم و امروز روز ارایه من بود... خیلی در حد عالی کار نکرده بودم و شاید جوان ترین شرکت کننده کنگره من بودم...ولی خیلی فضای خوبی بود.. حس فوق العاده ای رو تجربه کردم....
کلاسایی رو که حرفی برای گفتن ندارم دوست ندااااااارم.... - تاریخ: 1396/12/20 ساعت: 17:58
دور ترین کرانه داستان هلیا و بلند پروازی هایش.... کلاسایی رو که حرفی برای گفتن ندارم دوست ندااااااارم.... نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 10:0 توسط helia| Let's block ads! (Why?)
دل تکونی - تاریخ: 1396/12/20 ساعت: 17:58
دلم میخواد بشینم یه گوشه یه آهنگ بی کلام ترجیحا غوغای ستارگان رو پخش کنم و فقط فکر کنم به سالی که گذشتاتفاقاتی که افتاد چه بد، چه خوبخوبا خاطره بشن و بدها عبرتو بعد همشونو بشورم و خدارو شکر کنم بابت این عنایت که سال جدید هم هستم و ازش بهترینارو بخوام.....دلم، دل تکونی میخواد.... نوشته شده در یکشنبه ...
خاطره ی نشست چهار نفری اسفند ماه ۱ - تاریخ: 1396/12/8 ساعت: 14:09
هوالحق #برگیازدفترخاطراتسلام به همگیحسابی دلم برای اینجا تنگ شده بوووداااااا-----------------------------------------------امروز جمعه است ...چهار اسفند ماه... چهارشنبه صبح خیلی بانمک بود...هما اومده بود دانشکده و با هومینا هماهنگ کرده بود که من و پانی رو غافلگیر کنه...ده دقیقه مونده بود به شروع کلاس...
خاطرات - تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 7:38
و تو چه میدانی وحی چیست؟ بار ها در کتاب های دینی خواندیم و امتحان دادیم که وحی القای حقایق است از جانب خداوند به قلب پیامبران........این هم خواندیم که وحی فقط مختص پیامبران نیست.... آدمای عادی هم میتونن وحی داشته باشن..... وحی....وحی....وحی.... وقتی تمام زندگی تو....بشه یه نفر....یه آدم زمینی.....یع...
شب بیداری هم عالمی دارد..... - تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 12:04
دقیقا یکماه گذشت....نوجوانی تمام قد از برابرم گذشته و من ماندم و دوره ای نو ظهور.....جوانی و هزاران تازگی و هزاران ....دردسر.....روحیه استقلال طلبی و " حرف حرف منه" بیداد میکنه..... روزهای جدیدی رو میگذرونم در جایی جدید و هر روز فکر میکنمبه آینده شش ساله ام..... به جایی که خطابم کنند دکتر! و فکر میک...
آپاپتوزیس! مرگ برنامه ریزی شده سلول! - تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 12:04
سلام به همگی ..... کله سحرتون بخیر..... نمیدونم کدوم آدم عاقلی این وقت صبح نوشتنش میاد که من اینجوریم....البته چاره دیگه ای هم نداشتم..... چنان بعد دانشگاه دیروز به عالم بیهوشیت رفتم که بنظرم برگشتنم جزو الطاف الهی محسوب میشد..... داشتم میگفتم.....آپاپتوزیس یا مرگ برنامه ریزی شده سلول ....در واقع فر...
سلام دوباره.....من برگشتم - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:10
عاقاااا کنکور تموم شد رتبه ها هم اومد ...الانا دیگه منتظر اعلام نتایج نهایی هستم.... رتبم خوب بود...تبریک نمیگید؟؟؟؟؟؟ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 22:0 توسط helia|
پووووف - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:13
داستان هلیا و بلند پروازی هایش.... پووووف حالم خوووب نیست...هفته ی بیخودی داشتم و کلی تنبلی کردمxa0 نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن ۱۳۹۵ساعت 0:13 توسط helia|
چه زیبا گفتند!!!!! - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:13
در هیاهوی زندگی دریافتم ؛چه بسیار دویدن ها،که فقط پاهایم را از من گرفتدر حالی که گویی ایستاده بودم ،چه بسیار غصه ها،که فقط باعث سپیدی موهایم شددر حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،دریافتم،کسی هست که اگر بخواهد “می شود”و اگر نخواهد “نمی شود” xa0 یکی از نظرات پست قبلیم..... نوشته شده در شنبه بیست و سوم...
سلااااااااااام دوبااااره - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 9:13
[unable to retrieve full-text content]سلاااااام وبلاگ جان..... مرسی که نبودمو تحمل کردی با انرژی اومدممممم که بنویسمممممممم
خوبم! - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 2:16
سلامی به گرمی صدای خش دار خسته یک آشنا...که کلامش حتی نمی ایستد به جا.... خواستم بگم من خوبم.....شما که احوال منو نمیپرسید....خودم بهتون میگم... خدا یار و پناه همگی! xa0
دلتنگی - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 10:23
چقد حال و هوای این روزا معنویه.... و چقد دلتنگ بودم برای بهانه ای ... بهانه ای برای نزدیک شدن به او.... بهانه ای برای دور شدن از خودم و.... " به سرش ندا آمد که گر خواهی به ما رسی...خود را بر در بگذار و درآ!" xa0